ترانه های یک ترانه
ترنم روزهای بارانیم
امروز چقدر هوا لطیف بود و نمناک ! حسابی باران بارید و آسمان غرید ! طوری که نیمه های شب چندیدن بار از صدای غرش آسمان بیدار شدم و حسابی قلبم به تپیدن افتاد ! امروز حسابی نفس کشیدم و نگاه کردم به اطرافم ! با این که باران تندی می بارید امروز یک مسیر طولانی را پیاده رفتم و حسابی خیس شدم ! نگاه کردم به درختان کاج دو طرف بلوار که برگ های سوزنیشان برق می زد و می درخشید و قطره های باران همچون الماسی زینت درختان کاج شده بود ! خدای من چقدر باران عجیب است ! نیمه های شب که آسمان می غرید و برق می زد آسمان آنقدر روشن شده بود که چندین بار فکر کردم صبح شده ! و صبح که پیاده می رفتم تا محل کارم انگار شب بود و تاریک ! چقدر خلوت بود خیابان ها ! دیگر از صدای بوق ماشین ها خیلی خبری نبود ! سکوت عجیبی بود و من حسابی کیف کردم !!! در این سکوت هیجان انگیز می توانستم حتی صدای سقوط قطره های باران از روی برگ درختان را هم بشنوم !!! چقدر خوب نفس کشیدم امروز !!! گاهی فکر می کنم رطوبت باران و هوای لطیف و خنکش قلبم و روحم را بدجور جلا می دهد و خنک می کند !!! گاهی آنقدر غرق در افکار مزخرف و تکراری می شوم که قلبم اکسیژن کم میارود و حسابی آمپر می پراند !!! امروز حسابی نفس کشیدم و هوا فرستادم آن تو !!! فکر کنم تا مدتی شارژ باشم و آمپرم خیلی داغ نشود !!! خدایا ممنونم که باران بارید و من کمی نفس کشیدم ! خدایا ممنونم که می توانم بدون درد نفس بکشم ! خدایا ممنونم که می توانم زیر باران راه بروم ! خدایا ممنونم که می توان قطره های باران را ببینم ! خدایا ممنونم که می توانم قطره های باران را حس کنم ، زیر باران خیس شوم و شکایت نکنم ! پی نوشت 1 : این روزها کمی دلم هم بارانی شده !!! باران چشمهایم باید ببارد که هم من سبک شوم و هم آسمان !!! پی نوشت 2 : این متن را روز پنج شنبه 7/8/88 ساعت 30/10 صبح نوشتم !!!! باشد که این هم ثبت شود در آلبوم خاطرات وبلاگیم ! شاید روزی به نیکی از آن یاد کردم ! کسی چه می داند !!! میلاد سلطان ایران ، شاه خراسان ، غریب الغربا ولی آشنای تمامی دلها ، را به همه مسلمانان تبریک می گویم !!! سایه شدم و صدا کردم : کو مرز پریدن ها ، دیدن ها ؟ کو اوج (( نه من )) ، دره ی (( او )) ؟ و ندا آمد : لب بسته بپو . مرغی رفت ، تنها بود ، پر شد جام شگفت . و ندا آمد : بر تو گوارا باد ، تنهایی تنها باد ! دستم در کوه سحر (( او )) می چید ، (( او )) می چید . و ندا آمد : و هجومی از خورشید . از صخره شدم بالا . در هر گام ، دنیایی تنهاتر ، زیباتر . و ندا آمد : بالاتر ، بالاتر ! آوازی از ره دور : جنگل ها می خوانند ؟ و ندا آمد : خلوت ها می آیند . و شیاری ز هراس . و ندا آمد : یادی بود ، پیدا شد ، پهنه چه زیبا شد ! (( او )) آمد ، پرده ز هم وا باید ، درها هم : و ندا آمد : پرها هم !!! سهراب سپهری هرچه بیهوده مرا کشت بسم بود بسم ! نفس بی کسیم زنده دلان قطع کنید ! چند وقت است انگار تردید بدجور افتاده به جانم ! هر چقدر خودم را به در و دیوار تنهایی هایم می کوبم نتیجه ای نمی گیرم ! دلم می خواهد باران ببارد و من زیر باران بدوم و کسی متوجه صورت خیسم نشود ! دلم می خواهد پیش باران کم نیاورم و یک ریز ببارم تا ببارد و ببارد تا ببارم !!! حس عجیبی است که چند وقتی است احاطه ام کرده است و من به هیچ وجه حاضر نیستم در مقابلش زانو بزنم ! آنقدر می جنگم تا به زانو درآید و بگوید غلط کردم !!! تمام زندگی ام انگار پر شده از حس های عجیب و غریب و گاهی غبطه می خورم به لبخندهای عمیق این و آن ! و اینکه چقدر ساده می انگارد این چند صباح عمر را !!! دائم با خودم زمزمه می کنم که زندگی همین است دیگر ! کمی شاد باش ! خدایا خودت می دانی که من چیز زیادی نمی خواهم ! من که حرص نمی زنم ! دلم از این دنیا صداقت می خواهد ! دلم یکرنگی می خواهد ! دلم آرامش می خواهد ! دلم چیزهایی می خواهد که برای تو چیز زیادی نیست ! از مادیات این دنیا چیز زیادی نمی خواهم ! دلم می خواهد شاد باشم به شادی تو و رضایتت و اینکه همیشه نگاهم کنی ! و اینکه همیشه سنگینی نگاهت را بر روحم حس کنم و هر جا که خواستم از خستگی در جاده ی زندگی بنشینم بدانم موقع برخاستن کسی هست که دستم را بگیرد !!! وای وای چقدر حرف مانده روی این دلم !!! چقدر خوب است که جایی دارم که بنویسم دل نوشته هایم را !!! وای وای امان از دلم که چقدر سنگین شده این روزها !!! وای وای امان از بازی روزگار که خسته ام کرده !!! وای وای از خودم ، از افکارم ، از احساسم !!! وای وای از این دلهره و ترس لعنتی !!! با تو هستم حس لعنتی ! همین روزها می گذارمت توی هاون و آنقدر می کوبمت تا له شوی ! که بدانی من کیستم ! که بدانی من مار گزیده ام و می ترسم از ریسمان سیاه و سفید ! چه برسد به تو که از مار هم بدتری که اصلا خود ماری ! بدان هر چقدر که نیشم بزنی و قلبم را تکه تکه کنی بازهم روزی بیرونت می کنم که بروی !!! تو نیشت را بزن ! من پیروز می شوم ! یقین داشته باش ! پی نوشت 1 : هیچ اتفاق خاصی نیفتاده و زندگی ام دارد زندگی اش را می کند ! و من هم !!! پی نوشت 2 : نوشتم که آرام شوم ! نوشتم که اتمام حجت کنم با خودم ! نوشتم که نماند کنج قلبم که تبدیل شود به زخمی کهنه !!! نوشتم که شاید مثل یک سیلی محکم بخورد توی گوشم تا کمی به خود آیم !!! وقتی که دیگر نبود ، من به بودنش نیازمند شدم وقتی که دیگر رفت من در انتظار آمدنش نشستم . وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم . وقتی که او تمام کرد من شروع کردم وقتی که او تمام شد من آغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن ، مثل تنها مردن ! دکتر علی شریعتی سلام نمی دانم چرا این روزها حال و هوایم کمی ابری شده باز ! اینجا بازهم تبدیل شده به ترنم روزهای بارانی من ! به وبلاگ یکی از دوستان که سر زدم شعر زیبایی دیدم از قیصر امین پور به نام خدا همین جاست .... که انگار دقیقا جواب پست قبلیم بود ! خیلی جا خوردم ولی کمی آرامم کرد ! حس خوبی را تجربه کردم با خواندن آن شعر ! دلم خواست این حس را با شما شریک شوم ! به آدرس زیر بروید و بخوانیدش ! و یا از پیوندهای وبلاگم روی اسم کوپید – بهزاد کلیک کنید ! http://koopid88.blogfa.com/ هر روز مسیرم از یک طرف است و مجبورم که از آنجا رد شوم و چاره ای هم نیست ! هر روز اسم یک نفر ! زن یا مردش و یا کودک و نوجوان و پیرش خیلی توفیری ندارد . مهم همان اسم است و تاریخ روزش !!! هر روز در مسیر راهم یک خدمات کامپیوتری است که معمولا کارش بیشتر چاپ اعلامیه های ترحیم است . هر روز که رد می شوم اسم یک نفر را می بینم که مرد ! به همین راحتی !!! هر روز اسم یک نفر !!! در این دنیای شلوغی که از صبح زود تا بوق سگ مردم جان می کنند و دائم دستشان روی بوق ماشین هایشان است و عجله دارند برای رسیدن به محل کارشان ! گاهی این اعلامیه ها گم می شود ! هر روز شاید هزاران نفر از جلوی این مغازه رد می شوند ولی اینقدر عجله دارند که شاید کسی نمی بیند این اعلامیه ها را ! تیتر بزرگ بیشتر این اعلامیه ها این است : با کمال تاثر و تاسف مرگ ناگهانی و نابهنگام ........ به اطلاع عموم همشهریان عزیز می رسانیم !!! مرگ ناگهانی !!! مرگ نابهنگام !!! فکر کردم که نابهنگام یعنی چه ؟ یعنی چیزی که انتظار وقوعش را نداریم ! ولی چرا اصلا باید انتظار وقوعش را نداشته باشیم ؟ چرا باید نابهنگام باشد ؟ نمی خواهم شعار بدهم که من همیشه منتظر مرگ هستم ! نه ! من هم گاهی فراموش می کنم ! گاهی می ترسم از مرگ ! ترسم از خود مرگ نیست ! از اعمال و گناهانی است که پیش فرستادم که دارم می فرستم !!! تر سم از این حیوانیتی است که احساسش می کنم ! ترسم از این است که نکند کم کم مثل پینوکیو تبدیل شوم به یک الاغ !!! ترسم از این است که شاید الاغ هم شده ام ولی آینه ای نیست که نشان دهد درونم را !!! مطمئنم که اگر به جای فریاد زدن ، عرعر هم کنم بازهم کسی هست که صدایم را بشنود ! که ببخشد ! که آرامم کند ! که آرام باشم روزی که اسمم حک شد بر یکی از این اعلامیه ها ! که وقتی نوشتند با کمال تاثر و تاسف ، من متاثر نباشم ! افسوس نخورم ! من شاد باشم ! آرام باشم ! خدایا آرامم کن ! رامم کن ! تنبیهم کن تا دیر نشده که بیدار شوم ! خدایا یک لحظه تنهایم نگذار ! یک لحظه مرا به خودم وانگذار ! خدایا ........ خدایا ........ بنابر خواست بعضی از دوستان توضیحات بیشتری می نگاریم .... !!!!!! امروز دقیقا یک هفته است که اینجانب اشغال شده ایم ! نه ببخشید مشغول شده ایم ! و یا به صفت فاعلی ، شاغل !!! روزگار خوش می گذرد و ما هم راضی هستیم ! وصف الحال این مکان را که شیک و با کلاس و همه چی تمام است قبلا هم گفته ام ! ا این مکان ذکرشده جایی است به اسم آتلیه ! فضایی کاملا آرام دارد و جان می دهد برای درس خواندن البته اگر کار نباشد !!! خلاصه بگذریم مهم آن است که کار می کنم و این حس خوبی است ! و اینکه خدارا چه دیدی شاید در آینده یک آتلیه مستقل هم به پا کردم ! در کل شغلی است که تنوع و شادی و البته ذوق و سلیقه و ابتکار در آن موج می زند و این دقیقا چیزی است که من احتیاج داشتم ! معمولا آنجا اتفاقات خوشایندی می افتد و اکثرا در خنده های مردم شریک هستیم تا گریه هایشان ! عروس و دامادهای جوان ، زیبا و زشت و بچه های بامزه و شیطان ! و خلاصه هرچه که فکرش را بکنی ! در کل شکر !!! پی نوشت 1 : این هم جواب مختصر کنجکاوی های بعضی از دوستان ! پی نوشت 2 : البته تذکر بدهم که فردا آدرس آتلیه را نخواهید که عمرا اگر آدرس بدهم !!! یک چند روزی است حال و هوایمان عوض شده ! خوشحالیم و بسیار فعال ! آخر رسما شاغل تشریف دار شده ایم ! در یک جای فوق العاده شیک ، با کلاس ، زیبا و خلاصه همه چیز تمام !!!!!!! جالب تر اینجاست که برنامه ریزی هم برای درس خواندن کرده ایم و زحماتمان هم هدر نمی رود انشاءالله ! البته کمی هم خسته می شویم خوب ولی می ارزد به حقوق آخر ماه ! البته این خستگی مزایای دیگری هم دارد و از آن جمله اینکه : شب ها همچین بیهوش می شوی که انگار یک کامیون آجر را یکهو کوبیده اند به ملاجت ! و توپ و تانگ و مسلسل هم دیگر اثر ندارد ! فعلا که راضی هستیم و امیدوارم راضی بمانیم ! یادم است در طول این عمر نه چندان درازم همیشه چند کار را با هم بهتر انجام داده ام تا یک کار را ! از یکنواختی زود خسته می شوم ! هرچه باشد از درس خواندن صرف که بهتر است ! خلاصه اینکه کلی دهل و نقاره راه انداخته ام این چند روز و همچین بگی نگی در قلبم بزن و بکوبیست ها ! بیا و ببین ! مدتی بود دنبال تحول می گشتیم که آروزیمان برآورده شد ! خدایا خیلی مخلصیم ها ! خیلی مهم تر اینکه : گرگ هم نمی خورد مرا ! در این دنیای پر از گرگ ! در این محیط خیلی با کلاس همگی کلا دوست و آشنای خانوادگی تشریف دارند ! والا به همین سادگی ها پدر گرامی رضایت کار کردن در محیطی از این با کلاس تر و حقوق بیشتر را هم نمی دادند ! به هرحال آمدم تا این روزهای شاد را هم در آلبوم خاطرات از نوع وبلاگیم ثبت کنم ! شادم و امیدوارم شاد باشید ..... پی نوشت : در مورد تیتر این پست باید بگویم که (( دو دورو دو دو)) یعنی همان ((دارام دیم دام )) یا ((ریدام دام دام )) یا هرچیزی بر همین وزن و آهنگ است ! که در فرهنگ کوچه و بازاری نمایانگر در پوست خود نگنجیدن و از پوست زدن بیرون و کلا همین دیگر !!!!!! وای باران ، باران شیشه پنجره را باران شست . از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست . منظورم از این شعر عشق و عاشقی های روزمره نیست ! منظورم نقش روزهای زندگیم است ! به شیشه های خیس خانمان که نگاه می کردم قطره های باران را می دیدم که یکی یکی که نه ! همچین دسته جمعی سر می خوردند و می ریختند بر قرنیز پنچره و شیارهای متفاوتی می ساختند ! نقش می زدند بر این شیشه بدون نقش ! باران برایم همیشه نوید یک احساس خاص است ! خوب یا بدش خیلی مهم نیست ! امروز به آرشیوم نگاهی می انداختم ! خدای من چقدر تغییر کرده ام ! نوشته های دو سال پیشم را که می خواندم حس می کردم تک تک حس هایی که پشت جملات خوابیده بود و من بیدارش کردم ! چه ذهن پر هیاهویی داشتم ! نه ! هنوز هم دارم ! یادم است اولین پست این وبلاگ را که گذاشتم باران می آمد ! و من هم حسابی همراهیش کردم !!! این وبلاگ برایم تبدیل شده به یک آلبوم خاطرات ! اگر می گویم آلبوم خاطرات و نه دفتر خاطرات دلیلش این است که می توانم تک تک روز هایی که پشت این نوشته هاست ببینم و صفحه های آلبوم زندگی ام را ورق بزنم و ببینم عکس های احساساتم را ! عکاس این آلبوم هم کسی جز خودم نیست ! الان که ورق می زنم می بینم بعضی عکس های زندگیم را ناشیانه گرفته ام و بعضی ها را خیلی ماهرانه ! و زندگی یعنی همین ! وقتی باران می بارد ساعت ها اگر ببارد خسته نمی شوم از نگاه کردنش ! قطره های باران و افتادنشان بر زمین و پخش شدنشان بر در و دیوار و پنجره همیشه مرا به این فکر می اندازد که چقدر ما آدم ها شبیه این قطره هاییم ! یک هو پخش زمین می شویم ! در بین آدمهای دیگر بر می خوریم و گاهی حتی خودمان هم خودمان را نمی شناسیم ! به نظر می رسد قطره ها همه یک شکلند ولی من اینگونه فکر نمی کنم ! هر قطره مثل یک انسان کاملا متفاوت است . البته یک تفاوتی هم این وسط غوغا می کند و آن این است که هیاهوی باران زیبا و آرام بخش است در حالی که هیاهوها انسانی هولناک است ! بگذریم .... خیلی در پی مقایسه نیستم ! ولی من صدای سقوط قطره های باران را وحتی صدای رعد و برق را خیلی دوست دارم ! احساس می کنم یک ابهتی پشت صدای این رعد است که ناگهان آدم را می پراند از جایش و مجبورت می کند بخوانی نماز آیات را ! نماز آیات بخوانی که بگویی خدایا شنیدم و دیدم نشانه هایت را ! به نظر من زندگی با این نشانه ها خیلی هیجان انگیز است !!!! چند روزی است همان حس خاصی را دارم که انگار دوسال پیش داشتم ! حسابی از درس خواندن بازم کرده و ذهنم انگار نمی کشد و دائم در یک عالمی خالی و تهی سیر می کند ! تا کتاب را بر میدارم ، آن هم کتاب ناشیرین روانشناسی ژنتیک ، انگار تمام افکار دنیا هجوم می برند به این مغز کوچولوی من ! و اعتراف می کنم گنجایش این همه را ندارم ! این روزها حسابی وقت تلف می کنم بیخودی ! هیچ نوع پیشنهاد بیرون رفتن با مادرم را که مدتها بود در مقابلش مقاوت می کردم رد نمی کنم ! قرار با دوستان قدیمی ام را که اصلا رد نمی کنم ! تلفن هم که بماند ! چند دوست بیشتر ندارم ولی این روزها دلم می خواهد با آنها هم بیشتر حرف بزنم ! انگار می خواهم فرار کنم از کتاب ، از خودم ، از این هجوم افکار ! ای داد بیداد از باران و اولین پستم شروع کردم و به کجا که نرسیدم ! بگذریم ..... این ذهن پر هیاهوی من آدم نمی شود !!!!!!!!!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
علی بن موسی الرضا علیه اسلام ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |







