تبليغاتX
ترانه های یک ترانه


ترانه های یک ترانه

ترنم روزهای بارانیم

 

 

من به یک احساس خالی دلخوشم


من به گل های خیالی دلخوشم


در کنار سفره اسطوره ها


من به یک ظرف سفالی دلخوشم


مثل اندوه کویر و بغض خاک


با خیال آبسالی دلخوشم


سر نهم بر بالش اندوه خویش


با همین افسرده حالی دل خوشم


در هجوم رنگ در فصل صدا


با بهار نقش قالی دلخوشم


آسمانم: حجم سرد یک قفس


با غم آسوده بالی دلخوشم


گرچه اهل این خیابان نیستم


با هوای این حوالی دلخوشم

 

پی نوشت : این شعر را که خواندم دیدم چقدر شبیه است به حال و هوای من ! من دل خوشم به خیلی چیزها که هیچ هستند ولی به هرحال وجود دارند ! دل خوشم اما سر خوش نیستم ! دل خوش بودن هم عالمی دارد ! گاهی دلم را  خوش می کنم به یک نفس عمیق هوای سرد پاییزی ! همین می شود دلخوشی دیگر !

دلتان خوش ! چشمهایتان پر اشک شوق  ! لبخندتان از ته دل ! و قلب هاتان پر مهر !

 

نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 22:32 توسط ترانه | |

 

شاهرگ های زمین از داغ باران پر شده است

آسمانا!کاسه صبر درختان پر شده است

زندگی چون ساعت شماطه دار کهنه ای

از توقف ها و رفتن های یکسان پر شده است

صفحه های خاطرات دفتری چندیست از

تمبر های نامه شیراز تهران پر شده است

چای می نوشم که با غفلت فراموشت کنم

چای می نوشم ولی از اشک فنجان پر شده است

بس که گلهایم به گور دسته جمعی رفته اند

دیگر از گلهای پرپر خاک گلدان پر شده است

دوک نخ ریسی بیاور یوسف مصری ببر

شهر از بازار یوسف های ارزان پر شده است

شهر گفتم؟شهر! آری شهر! آری شهر! شهر

از خیابان از خیابان از خیابان پر شده است

 

فاضل نظری

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 22:50 توسط ترانه | |

 

امروز چقدر هوا لطیف بود و نمناک ! حسابی باران بارید و آسمان غرید ! طوری که نیمه های شب چندیدن بار از صدای غرش آسمان بیدار شدم و حسابی قلبم به تپیدن افتاد !

امروز حسابی نفس کشیدم و نگاه کردم به اطرافم ! با این که باران تندی می بارید امروز یک مسیر طولانی را پیاده رفتم و حسابی خیس شدم !

نگاه کردم به درختان کاج دو طرف بلوار که برگ های سوزنیشان برق می زد و می درخشید و قطره های باران همچون الماسی زینت درختان کاج شده بود !

خدای من چقدر باران عجیب است ! نیمه های شب که آسمان می غرید و برق می زد آسمان آنقدر روشن شده بود که چندین بار فکر کردم صبح شده ! و صبح که پیاده می رفتم تا محل کارم  انگار شب بود و تاریک ! چقدر خلوت بود خیابان ها ! دیگر از صدای بوق ماشین ها خیلی خبری نبود !

سکوت عجیبی بود و من حسابی کیف کردم !!!

در این سکوت هیجان انگیز می توانستم حتی صدای سقوط قطره های باران از روی برگ درختان را هم بشنوم !!!

چقدر خوب نفس کشیدم امروز !!!

گاهی فکر می کنم رطوبت باران و هوای لطیف و خنکش قلبم و روحم را بدجور جلا می دهد و خنک می کند !!!

گاهی آنقدر غرق در افکار مزخرف و تکراری می شوم  که قلبم اکسیژن کم میارود و حسابی آمپر می پراند !!!

امروز حسابی نفس کشیدم و هوا فرستادم آن تو !!!

فکر کنم تا مدتی شارژ باشم و آمپرم خیلی داغ نشود !!!

خدایا ممنونم که باران بارید و من کمی نفس کشیدم !

خدایا ممنونم که می توانم بدون درد  نفس بکشم !

خدایا ممنونم که می توانم زیر باران راه بروم !

خدایا ممنونم که می توان قطره های باران را ببینم !

خدایا ممنونم که می توانم قطره های باران را حس کنم ، زیر باران خیس شوم و شکایت نکنم !

 

پی نوشت 1  : این روزها کمی دلم هم بارانی شده !!! باران چشمهایم باید ببارد که هم من سبک شوم و هم آسمان !!!

پی نوشت 2 : این متن را  روز پنج شنبه 7/8/88  ساعت 30/10 صبح  نوشتم !!!! باشد که این هم ثبت شود در آلبوم خاطرات وبلاگیم ! شاید روزی به نیکی از آن یاد کردم ! کسی چه می داند !!!

 

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 22:47 توسط ترانه | |

                

میلاد سلطان ایران ،

                                   

                   شاه خراسان ،

                                                  

                            غریب الغربا ولی آشنای تمامی دلها ،

 

علی بن موسی الرضا علیه السلام

 

                       را به همه مسلمانان تبریک می گویم !!!

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 22:36 توسط ترانه | |

 

سایه شدم و صدا کردم :

 

کو مرز پریدن ها ، دیدن ها ؟ کو اوج (( نه من )) ، دره ی (( او )) ؟

 

و ندا آمد : لب بسته بپو .

 

مرغی رفت ، تنها بود ، پر شد جام شگفت .

 

و ندا آمد : بر تو گوارا باد ، تنهایی تنها باد !

 

دستم در کوه سحر (( او )) می چید ، (( او )) می چید .

 

و ندا آمد : و هجومی از خورشید .

 

از صخره شدم بالا . در هر گام ، دنیایی تنهاتر ، زیباتر .

 

و ندا آمد : بالاتر ، بالاتر !

 

آوازی از ره دور : جنگل ها می خوانند ؟

 

و ندا آمد : خلوت ها می آیند .

 

و شیاری ز هراس .

 

و ندا آمد : یادی بود ، پیدا شد ، پهنه چه زیبا شد !

 

(( او )) آمد ، پرده ز هم وا باید ، درها هم :

 

و ندا آمد : پرها هم !!!

 

سهراب سپهری

نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 19:32 توسط ترانه | |

 

هرچه بیهوده مرا کشت

                           بسم بود

                                       بسم !

نفس بی کسیم زنده دلان

                              قطع کنید !

 

چند وقت است انگار تردید بدجور افتاده به جانم ! هر چقدر خودم را به در و دیوار تنهایی هایم می کوبم نتیجه ای نمی گیرم !

دلم می خواهد باران ببارد و من زیر باران بدوم و کسی متوجه صورت خیسم نشود ! دلم می خواهد پیش باران کم نیاورم و یک ریز ببارم تا ببارد و ببارد تا ببارم !!!

حس عجیبی است که چند وقتی است احاطه ام کرده است و من به هیچ وجه حاضر نیستم در مقابلش زانو بزنم ! آنقدر می جنگم تا به زانو درآید و بگوید غلط کردم !!!

تمام زندگی ام انگار پر شده از حس های عجیب و غریب و گاهی غبطه می خورم به لبخندهای عمیق این و آن ! و اینکه چقدر ساده می انگارد این چند صباح عمر را !!!

دائم با خودم زمزمه می کنم که زندگی همین است دیگر ! کمی شاد باش !

خدایا خودت می دانی که من چیز زیادی نمی خواهم ! من که حرص نمی زنم ! دلم از این دنیا صداقت می خواهد ! دلم یکرنگی می خواهد ! دلم آرامش می خواهد ! دلم چیزهایی می خواهد که برای تو چیز زیادی نیست !

از مادیات این دنیا چیز زیادی نمی خواهم ! دلم می خواهد شاد باشم به شادی تو و رضایتت و اینکه همیشه نگاهم کنی !

و اینکه همیشه سنگینی نگاهت را بر روحم حس کنم و هر جا که خواستم از خستگی در جاده ی زندگی بنشینم بدانم موقع برخاستن کسی هست که دستم را بگیرد !!!

وای وای چقدر حرف مانده روی این دلم !!! چقدر خوب است که جایی دارم که بنویسم دل نوشته هایم را !!!

 

وای وای امان از دلم که چقدر سنگین شده این روزها !!!

 

وای وای امان از بازی روزگار که خسته ام کرده !!!

 

وای وای از خودم ، از افکارم ، از احساسم !!!

 

وای وای از این دلهره و ترس لعنتی !!!

 

با تو هستم حس لعنتی !

همین روزها می گذارمت توی هاون و آنقدر می کوبمت تا له شوی ! که بدانی من کیستم ! که بدانی من مار گزیده ام و می ترسم از ریسمان سیاه و سفید ! چه برسد به تو که از مار هم بدتری که اصلا خود ماری !

بدان هر چقدر که نیشم بزنی و قلبم را تکه تکه کنی بازهم روزی بیرونت می کنم که بروی !!!

تو نیشت را بزن ! من پیروز می شوم ! یقین داشته باش !

 

پی نوشت 1 : هیچ اتفاق خاصی نیفتاده و زندگی ام دارد زندگی اش را می کند ! و من هم !!!

پی نوشت 2 : نوشتم که آرام شوم ! نوشتم که اتمام حجت کنم با خودم ! نوشتم که نماند کنج قلبم که تبدیل شود به زخمی کهنه !!! نوشتم که شاید مثل یک سیلی محکم بخورد توی گوشم تا کمی به خود آیم !!!

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 22:0 توسط ترانه | |

 

وقتی که دیگر نبود ،

 

         من به بودنش نیازمند شدم

 

وقتی که دیگر رفت

 

           من در انتظار آمدنش نشستم .

 

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد

 

                                   من او را دوست داشتم .

 

وقتی که او تمام کرد

                     من شروع کردم

 

وقتی که او تمام شد

 

                       من آغاز شدم

 

و چه سخت است تنها متولد شدن

 

                         مثل تنها زندگی کردن ،

 

                                            مثل تنها مردن !

 

دکتر علی شریعتی

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 18:7 توسط ترانه | |

سلام

نمی دانم چرا این روزها حال و هوایم کمی ابری شده باز ! اینجا بازهم تبدیل شده به ترنم روزهای بارانی من !

به وبلاگ یکی از دوستان که سر زدم شعر زیبایی دیدم از قیصر امین پور به نام خدا همین جاست ....  که انگار دقیقا جواب پست قبلیم بود ! خیلی جا خوردم ولی کمی آرامم کرد ! حس خوبی را تجربه کردم با خواندن آن شعر !

دلم خواست این حس را با شما شریک شوم !

به آدرس زیر بروید و بخوانیدش ! و یا از پیوندهای وبلاگم روی اسم  کوپید – بهزاد کلیک کنید !

 

http://koopid88.blogfa.com/

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 19:25 توسط ترانه | |

 

هر روز مسیرم از یک طرف است و مجبورم که از آنجا رد شوم و چاره ای هم نیست !

هر روز اسم یک نفر !

زن یا مردش و یا کودک و نوجوان و پیرش خیلی توفیری ندارد . مهم همان اسم است و تاریخ روزش !!!

هر روز در مسیر راهم یک خدمات کامپیوتری است که معمولا کارش بیشتر چاپ اعلامیه های ترحیم است . هر روز که رد می شوم اسم یک نفر را می بینم که مرد !

به همین راحتی !!!

هر روز اسم یک نفر !!!

در این دنیای شلوغی که از صبح زود تا بوق سگ مردم جان می کنند و دائم دستشان روی بوق ماشین هایشان است و عجله دارند برای رسیدن به محل کارشان ! گاهی این اعلامیه ها گم می شود !

هر روز شاید هزاران نفر از جلوی این مغازه رد می شوند ولی اینقدر عجله دارند که شاید کسی نمی بیند این اعلامیه ها را !

تیتر بزرگ بیشتر این اعلامیه ها این است :

 با کمال تاثر و تاسف مرگ ناگهانی و نابهنگام ........ به اطلاع عموم همشهریان عزیز می رسانیم !!!

مرگ ناگهانی !!! مرگ نابهنگام !!!

فکر کردم که نابهنگام یعنی چه ؟ یعنی چیزی که انتظار وقوعش را نداریم ! ولی چرا اصلا باید انتظار وقوعش را نداشته باشیم ؟ چرا باید نابهنگام باشد ؟

نمی خواهم شعار بدهم که من همیشه منتظر مرگ هستم ! نه ! من هم گاهی فراموش می کنم ! گاهی می ترسم از مرگ ! ترسم از خود مرگ نیست ! از اعمال و گناهانی است که پیش فرستادم که دارم می فرستم !!!

تر سم از این حیوانیتی است که احساسش می کنم ! ترسم از این است که نکند کم کم مثل پینوکیو تبدیل شوم به یک الاغ !!!

ترسم از این است که شاید الاغ هم شده ام ولی آینه ای نیست که نشان دهد درونم را !!!

مطمئنم که اگر به جای فریاد زدن ، عرعر هم کنم بازهم کسی هست که صدایم را بشنود ! که ببخشد ! که آرامم کند !

که آرام باشم روزی که اسمم حک شد بر یکی از این اعلامیه ها ! که وقتی نوشتند با کمال تاثر و تاسف ، من متاثر نباشم ! افسوس نخورم !

من شاد باشم ! آرام باشم !

خدایا آرامم کن ! رامم کن ! تنبیهم کن تا دیر نشده که بیدار شوم !

خدایا یک لحظه تنهایم نگذار ! یک لحظه مرا به خودم وانگذار !

خدایا ........

خدایا ........

نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 17:7 توسط ترانه | |

 

بنابر خواست بعضی از دوستان توضیحات بیشتری می نگاریم .... !!!!!!  

امروز دقیقا یک هفته است که اینجانب اشغال شده ایم ! نه ببخشید مشغول شده ایم ! و یا به صفت فاعلی ،  شاغل !!!

روزگار خوش می گذرد و ما هم راضی هستیم !

وصف الحال این مکان را که  شیک و با کلاس و همه چی تمام است قبلا هم گفته ام !  ا این مکان ذکرشده جایی است به اسم آتلیه !

فضایی کاملا آرام دارد و جان می دهد برای درس خواندن البته اگر کار نباشد !!!

خلاصه بگذریم مهم آن است که کار می کنم و این حس خوبی است ! و اینکه خدارا چه دیدی شاید در آینده یک آتلیه مستقل هم به پا کردم ! در کل شغلی است که تنوع و شادی و البته ذوق و سلیقه و ابتکار در آن موج می زند و این دقیقا چیزی است که من احتیاج داشتم !

معمولا آنجا اتفاقات خوشایندی می افتد و اکثرا در خنده های مردم شریک هستیم تا گریه هایشان ! عروس و دامادهای جوان ، زیبا و زشت و بچه های بامزه و شیطان !

و خلاصه  هرچه که فکرش را بکنی !

در کل شکر !!!

 

پی نوشت 1 : این هم جواب مختصر کنجکاوی های بعضی از دوستان !

پی نوشت 2 : البته تذکر بدهم که فردا آدرس آتلیه را نخواهید که عمرا اگر آدرس بدهم !!!

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 23:21 توسط ترانه | |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس